شيخ ذبيح الله محلاتى
225
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
پس از آنجا پارهاى راه برفتند آن حضرت با عباس فرمود هماكنون باز شو و از آن نخلستان كه من برآوردم مقدارى رطب بهسوى ما حمل كن عباس روان شد در آنجا نخلستانى بديد انبوه كه از خرما گرانبار باشد پس يك شتر از آن خرما حمل كرده ميان قافله آورده و مردمان بخوردند و خداوند متعال را شكر گفتند . اما ابو جهل همى ندا درداد كه از اين خرما كه اين جادو كرده است نخوريد مردم سخن او را وقعى نگذاشتند پس از آنجا كوچ كردند تا بعقبه ايله رسيدند در آنجا ديرى بود كه چند راهب اقامت داشت و سيد ايشان فليق بن يونا بن عبد الصليب بود و كنيت او ابو الخير و اخبار نزول قافله بعقبهء ايله و قصهء راهب با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از انجيل دانسته بود و چون بقصهء آن حضرت مير سيد مىگفت اى فرزندان چه وقت باشد كه مرا بشارت دهيد بآمدن بشير و نذير الذي يبعثه اللّه من تهامة متوجا بتاج الكرامة تظله الغمامة شفيع فى العصاة يوم القيامة رهبانان با او گفتند چندين گريستن از بهر چيست مگر ظهور او نزديك باشد فرمود سوگند با خداى كه او در كعبه ظاهر شده است و زود است كه مرا از رسيدن او بسرزمين ما بشارت دهيد و همىبياد حضرت بگريست تا بينائيش اندك شد . ناگاه روزى رهبانان كاروانى را از دور بديدند كه در پيش روى او كسى باشد كه ابر بر سر او سايه افكنده است و از جبينش نور نبوت چنان ساطع است كه ديده تاب او را ندارد اين وقت فرياد برداشتند كه اى پدر عقلانى اينك كاروانى از طرف حجاز مىآيد فليق فرمود بسيار كاروان از حجاز بر ما گذشت و آنكس كه من جستم نيافتم گفتند اينك نورى از اين كاروان بر فلك همىتابد فليق را دل بجنبيد و دانست كه روز وصال پيش آمد پس دست برداشت و گفت اى خداوند به حق جاه و منزلت آن محبوب كه هميشه انديشهام بسوى او پيوسته و در زيادت باشد بينائى مرا بسوى من بازگردان تا او را ديدار كنم هنوز اين سخن بپاى نبرده بود كه چشمش روشنائى يافت پس با رهبانان